تبليغاتX
شعر خاطره شهید




























شعر خاطره شهید

من یه قلب رنجور و تنهام....چند جمله بغض هستم از گلوی تاریخ

عشق یعنی خاک پاک

از رحم تا زیر خاک!

عشق یعنی سنگ بر زخم دنیا زدن

زندگی را کوبیدن و با خدا برپاساختن!

۲۵/۱/۱۳۹۰

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:9 توسط محمد| |

«وطنم»

وطنم جایی است که در آن گل رو به آفتاب می‌روید

و دل کوه‌های بلندش پر از احساس است

با درختانی سرخوش بر زمین رنگ‌رنگ

دره‌هایش جاری است

آفتابش میهمان زمین است هر روز!

وطنم جایی است که در آن کودکان وقتی می‌افتند

دستش را می‌گیرد و اشک‌هایش را پاک می‌کند

و مادری چشمانش نگران نیست

از در خانه‌ها عشق و ادب می‌بارد

در وطنم

از پیشانی پدری، عرق شرم جاری نیست

که چرا سوی خانه دست خالی برگردد

وطنم جایی است سرسبز

کودکانش غرق بازی

دخترکانش شاداب

پدران راست قامت

مادران آهنگ دل‌انگیز زیستن را می نوازند!

وطنم جایی است که غصه‌ای نیست در دل پیرزنان رخنه کند

که خدایا نانی هست؟ هیزمی هست؟

و کسی که اگر مردم خبر مرگم را برساند با نه؟

وطنم را من دوست می‌دارم

نه به خاطر درختانش

و نه کوه‌هایش!

بلکه من وطنم را با لبخندهایش دوست می دارم!

وطنم آغوشش باز است

و اگر اشکی ریخت ابرهایش با من هم‌آهنگ می‌شوند!

و اگر قلبی لب تاقچه کسی بود و افتاد و شکست

کوه‌هایش می لرزند!

وطنم را دوست می‌دارم

چون پر از گل‌هایی است که روی بام خانه‌ها می‌روید

و سراسر چشم‌هایش خندانند!

کودک کوچه‌ی مهرم بازیگوش است

نگرانش نیستم

وقتی توپ بازی گوشی‌هایش در حیاط کسی می‌افتد

با خشم کسی پاره پاره

یا باد آن کم نشود!

کودکی‌هایم را پشت یک دیواری یک جایی جاگذاشتم

اما ...

یادم نیست، کجا؟

آه!

کاش می شد که یادم می‌آمد!

که کجا؟!

نسبت الانم با خود کودکی‌هام

یک به صد هم نیست!

مثل آب بودم

شفاف و جاری و ناب!

احتمالاً وقتی وطنم را سوی خیابان‌های شلوغ و مبهم ترک می‌کردم،

لای برگ‌ درختان

یا کنار چشمه‌هایش جامانده‌است!

می‌دانم احتمالاً باید از این شهر سوی وطنم بازگردم

یا وطنی بگشایم در همین نزدیکی

شاید کسی غیر از من کودکی‌هایش را در این شهر می‌گذراند

شاید بعدها یادش بیافتد که کجا کودکی‌هایش را پنهان کرده است!

یا که شاید من هم در کنار آن‌ها

باغچه‌ای بازکنم و در آن از هرگل یک عدد بنشانم

شاید وقتی که دوباره گلدان امیدم از لب دیوار افتاد و شکست

یا کودکی مادرش را گم کرد

یا سوزنی دست مادری را گزید

در کنار آن بنشینم و کمی من گریه کنم!

شاید اشک، برایم

آهنگ دل‌انگیز سکوت‌وطنم را بنوازد!

شاید!

وظنم جایی است که در آن

کودکان شادابند

مادری غمگین نیست

و پدری عرقی جز عرق کار نمی‌ریزد از پیشانی خویش!

وطنم جایی است که من

کودکی‌هایم را کوچه پس‌کوچه‌هایش

لای برگ‌های درختان، یا زیر میز مدرسه‌اش جاگذاشته ام!

وطنم لبریز از صدای جاری آب است!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:8 توسط محمد| |
به سمت جنوب...

مقصد اندیمشک

دو کوهه...

شاید کربلا!

نه!

نه شهیدیم...

نه در راه شهداییم...

در جستجوی فراموش شدگانیم

ما فراموش کنندگان را شهداییم!

ما آسمانی ها را در خاک کرده و به فراموشی سپرده ایم!

وای!

وای که اینک تحفه ای جز همان حرف همیشگی نداریم و نیاورده ایم

آری همان حرف همیشگی تکراری:

" شهدا شرمنده ایم!"

شرمنده ایم از اینکه باز هم شرمنده ایم!

12/1/1390

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 18:29 توسط محمد| |
دستهایم در زنجیر

پاهایم در گل مانده بود

چشمهایم اشک و خون!

مانده بودم تاکنون

دست بسته

چشم بسته

راه بی راه!

بی پناه!

دستهایی خسته از دوران

خسته از مسیری اشتباه!

دیده ام را ...

دستهایم را باز کردم

پاهایم استوار!

می روم تا انتهای مردانگی!

عشق و شمشیر و خون!

عشق بازی با حسین!

می روم

با چشمهایی باز باز

سینه سپر ...

قدمها استوار!

می روم تا نمیرم از شرمندگی!

می روم تا نمیراند مرا شرمندگی!

۸/۱۲/۱۳۹۰

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:54 توسط محمد| |

تنها زیستن

تنها متولد شدن

تنها مردم

تنها ماندن

همگی وقتی است که خدا را

مصلحت‌هایش را

خواسته‌هایش را

خوبی‌هایش را

نبینی!

نفهمی!

نخواهی!

آنچه در قرآن می‌خوانیم :

شاید آنچه شما می خواهید و می پسندید به صلاحتان نباشد و ما نخواهیم و آنچه را که نمی‌پسندید و فکر می‌کنید به صلاحتان نیست، صلاح دین و دنیا و زندگی‌تان باشد!

 

چشم‌ها را می‌گشاییم و به درگاه خدایی بزرگ..کریم و رحیم و رحمان می‌گوییم که قطعاً تو می‌دانی آنچه ما نمی‌دانیم؛

پس خیر ما در آن قرار ده که آن به!

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:11 توسط محمد| |

دلم شب هنگام, زیر باران تاریکی
آهسته اهسته می بارد
نگاهش را به سوی صبح دوخته،
ولی صبحی نمی آید!
کمی غمگین، کمی دلگیر، کمی گریان
ولی نمی دانم چرا دلم آهسته آهسته
برای که؟ برای چه؟ اینگونه می میرد
همانند یخی سرد و لرزان و لیز می ماند
نه قلبی را می رباید
نه نگاهی قلب را میکشاند!
دلم آهسته آهسته می میرد
ولی او نمی داند که من او را دوست می داشتم
برای آنکه نبیند چشمهای بسته ام را
در آن، سنگین ترین روزم!
در آن روزی که می میرم
در آن روزی که نیستم من
در آن روزی که تنهای تنها
برای زیستن می میرم!

6/12/1390

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:2 توسط محمد| |

شهیدان چشم بگشایید

اینجا تهران است!

دیار همت و مردان نیک است!

شهیدان شرمندگی از حد گذشته!

دیار یاوران مهدی(عج) تاراج رفته!

شهیدان چشم نگشایید

اینجا تهران است

آری!

به جز دل‌تنگی و شرمساری چیزی نمانده!

شهیدان راهتان قطعا خدایی است

ولی ...

فقط نامهای نیکتان بر دیوارها، باقی است!

شهیدان چشم بگشایید

اشکهامان جاری است

که تهران پایتخت ولایت بود، اینک نیست!

شهیدان چشم بگشایید رو به دردهای قلب آقامان،

پر از زخم و خون و خون‌آبه است!

درون قلب آقامان،

 اشکها و بغض‌ها فقط جاری است!

شهیدان چشم نگشایید

چشم‌هامان شرمنده‌ هستند

آری ...

تهران رفته از دست!

چشم نگشایید!

1/12/1390

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 15:23 توسط محمد| |

نمی دانم چرا دلم تنگ است

تمام لحظه‌هایم بی قراری است

زیر بغض‌هایم چه اشکهایی.. چه طوفانی است!

دلم تنگ خدا ست و خدایش را نمی یابد

نمی دانم چرا؟چرا این قدر تنگ است

دلم!

گمانم میان لحظه‌های عیش و نوش

خدایش را

با چند نگاهی

به چند گاهی

میان خیل جمعیت، در خیابان هایی شلوغ گم کرده

دلم تنگ است

گمانم برای خدایی مهربان تر

برای مهربانی هایی بی منت

برای لطف بسیارش

برای جاری ساختن بغض هایش

برای سیل اشکهایش

خدا را

خدای مهربانش را

چه مشتاقانه می خواهد!

29/11/1390

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 13:59 توسط محمد| |

نگاهت را مگیر از من

تو را من چشم در راهم

با دو چشمانت ویرانه کردی دلم را

نگاهت را با نگاهم درآمیز

نگاهت را مگیر از من

چشمهایت مهربانی را برایم هدیه آورده

تو را من چشم در راهم تا بمانی

تو بگشایی نگاهی را در گاه‌های بی قراری

دست‌های منتظر را

بغض‌هایی خفته در آغوش لحظه‌های بی‌خدایی را!

تو را من چشم در راهم

مگیر از من نگاهت را!

29/11/1390

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 13:49 توسط محمد| |
شب در شکوه طلوع تو

با تمام ستارگانش

پشت سر تو در حرا نماز می خواند!

تکبیره الاحرام "خلق"بانگ نمازت شده بود

تا راهی شوند ستارگان راه شیری ات

برای نشان دادن ستاره شمالی ات به خلق!

مخلوق مهربانی تو روشنایی روزهای ماست

محبوب دل های رمیده از دست ناپاکی ها!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:38 توسط محمد| |
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody